بمان

 

كنارم بمان و با من بخوان

بخوان از اميدها

از  همه آرزوها

از تمام چيزهاي زيبا

از رنگها و آهنگها

از گرماي خورشيد و روزهاي روشن

مهتاب و ماه و شبهاي آرام

از عشق ميان تو با من  

 

ای کاش بتوانم باور کنم

کاش بتوانم فراموش کنم

کاش بتوانم اعتماد کنم

تمام ساختار ذهنم از هم گسسته است

کاش بتوانم بار دیگر با اعتماد به او زندگی را از نو آغاز کنم

احساس ضعف بر من مستولی شده

ای کاش بتوانم که برخیزم

اشک

 

آنقدر اشك دارم كه اگر گريه را آغاز كنم ، گريه ام طولاني خواهد بود

طولاني تر از تمامي اشكها

دلخراشتر از آنچه تصور ميكني

بدين خاطر است كه از آغاز گريه ميترسم

چون شايد پاياني برايش نيست

وقتي سعي ميكني قوي باشي

هر كه از راه مي رسد خواهان در هم كوبيدن توست

گويا قوي بودن تو براي آنها بسيار تلخ است

پس همگي سعي دارند تا تو را از اوج خود به پايين كشانده و در هبوط تو را تماشا كنند

و تمسخر كنند

و اين تلخ است

تلخ ترين طعم دنيا

تلخ تر از هر چه تلخ

 

وقتي از غصه به خودم مي پيچم

از خودم ميپرسم : "آيا اين زندگي لياقت من است؟"

هيچگاه درك نكردم چرا اينهمه زجر در زندگي بر من هجوم ميبرد

آيا اين در حد ارزش وجودي من است؟

آنقدر از ديگران رنجيده ام كه اگر سالها از آنان دور شوم شايد ديگر دلتنگشان نخواهم شد

درخت

 

غم من زخم غريبي است كه مي سوزاند

دل من مي شكند

دست مردم تبري مي‌بينم

ريشه را مي زند از عمق

و درخت- فرو مي افتد

تن بي جانم را ديده ام و مي گريم - بارها

باز هم مي لرزم

باز بر پاي درختم اشكها مي ريزم

ولي افسوس درخت - ديگر نيست

هر كه آمد ضربه اي زد – زخمي – آسيبي

زخمها كهنه شد و از نو زخمي ديگر

طاقت آورد ولي اين بار دگر حتي فريادي هم نشنيدم از او

انگار مدتهاي مديد است كه او مرده بوده - اما به نظر زنده مي ماند درخت

 

پشیمانم

 

آیا تا به حال شده از تولد خود پشیمان باشید؟

امروز یکی از آن روزهاست

من پشیمانم

پشیمان از تولد

پشیمانم از زندگی این سالها در این دنیای پست

پشیمانم از زندگی کنار انسانهایی که خود را پدر-مادر-عمه-مادر شوهر-خواهر شوهر و ... نسبت دادند

سکوت میکنم اما می دانم که در این سکوت هزاران کلمه و جمله و حرف نگفته است

که گاهی آنقدر تلخ است که نگفتن آن بهتر است

زیرا اگر گفته شود کامم را تلختر می کند

اگر گفته شود زبان را خواهد سوزاند

مرا دردی است اندر دل         که گر گویم زبان سوزد

وگر پنهان کنم ترسم            که مغز استخوان سوزد

سکوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت

گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست

سالگرد

 

امروز سالگرد پیوند ناگسستنی قلب من با قلب اوست

کنار او بودن را دوست دارم در همه شرایط

حتی وقتی ازو خشمگینم - باز هم دوستش دارم

خدایا تو را شاکرم برای همه روزهای زندگی که بمن دادی

و برای هر چه بمن بخشیدی و هر نفس

خدایا یاریش کن و پناهش باش

او را دوست دارم

سعادت و سلامت و شادی او را در زندگی از تو خواستارم

 

چشمهایم را میبندم و

همه چیز را بخدا میسپارم

امید دارم که او باز هم مرا از غم برهاند

 

شايد وقت آن رسيده باشد تا پارو را رها كنم

شايد آنچه از آن ميترسم آنچنان هم ترسناك نباشد

شايد مرگ همان رهايي است

دستانم را مي گشايم تا با آغوش باز پذيرايش باشم

شايد مرگ از راه برسد

آسوده خواهم شد

ديگر به اين دنيا بازنمي گردم

دنيا را نمي خواهم

دنيا و تمامي متعلقات آن ارزاني شما

مرا به حال خودم رها كنيد

ديگر هيچ نمي خواهم

هيچ

 

 

چرا از خود نمي پرسم كه كسي را دارم كه

احساسم را انديشه و رويايم را زندگي ام را با او قسمت كنم؟